دامان دلم را گرفته ای که 

با دل دل کردنت

ببری دل را...دلدار دل سنگ!؟

 ديوانه  می خواهی؟

من!

ديوی که از دير باز با ديوان  ديدگانت تفال می گرفته

و تا اينجا

نُه ميليون و نُه صدو.. هزارو.....نُه...نُه...نَه ود و نُه

 «نَه» را از نی ستان  نزديک نرگسانت نيوشيده نازنين!

فقط

 يک «آري» بگو

که تا ا بد

به آرامش آرايه های آتشينش

آبشارگونه آويزان شوم

آرزوی آزار دهنده ام!

**********

 

گلايه چرا؟

شکسته.. دوباره شکستن را تاوان نمی ستانند

اگر «چرا» يی هم بود

در کوچه باغ  بی صدا شکستنها گم شد

 

************

گندم که نه

از آنزمان که سيب عشق چيديم به کيفر هبوط

قرنهاست پای پس لرزه های بارانيش

نشسته ايم ..ايستاده

..

شما که اَسما ءآموختيد

چرا از کيسه ی امانتی اتان

و...ف...ا...

را تکه تکه

بر شاخسار  زقوم آويختيد؟

 

/ 39 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غرور

سلام..متنت يه جورايی ادم رو تو فکر ميبره..

فرهنگ

سلام خواهری. روزگار خوش می گذرد. خوشيهايس مال شما. وقتی به زقوم برخورد می کنيد. سهم ما را هم کنار بگذاريد!

هادی

سلام. چی میتونم بگم جز این که قشنگ بود و هنری. در مورد تفال هم میگه : از گل خورشید در آن زلف و کاکل میزنیم - ما به دیوان خداوندان تفال می زنیم. LTema32AFara1 يا هو

رامین

گفتمش بر آری ِ او گفتی آری؟ گفت آری... دلم برات تنگ شده بود... طراوتی بخشيدی به هوای احساسم، شگرف... (نیاموخته بودم... که تراوش لحظه‌های بارانی... مرا اینگونه در سکوتی جاودان مدفون می‌کند... دیگر زبان به تلفظ «آری» نمی‌خرامد... چه شبیه توست در خاطراتی دور... یادت می‌آید در جشن گلهای باغ... به همان اندازه «آری» گفتن ناممکن شده است، نمی‌دانم چرا)...

matin

سلامممممممم.....خوبی.....ممنون که به من سر زدی....من يه شعر از خودم تو وبلاگ نوشتم.....خوشحال ميشم سری بزنی....موفق باشی

آميرزا قلمدون

من دو سه بار ديگه به روز کردم و شما نيومدين!!!!!!!!!خوشحالمون ميکني....

راضیه

به چقد قشنگه اینجا منم بار اوله که میام چهره شما رو که در شب شعر دیدم دقیقا به یاد دارم فکر می کنم با فرزندتان بودید

بدبده

سلام عزیز خوبی؟ وبلاگت را خیلی دوست داشتم هم وبلاگت قشنگه هم شعرات موفق باشی بازم پیشت میام. قربانت..... بای...